من فکر می کنم دوران نوشتن رمان, و داستان کوتاه حالا با هر محتوایی به شکل حرفه ای در ایران تمام شده . نویسندگان, عمیق نیستند . کسانی که حرفه ای می نویسند حتی . بعد از گلشیری و بهرام صادقی که را داریم . م
چرا رمان, ب خوانیم, در حالی که میتوانیم به جای آن فیلم ببینیم که تصویر دارد و موسیقی و جاذبههای دیگر خاص خودش را یا حتی داستان کوتاه ب خوانیم, که جمع و جورتر هم است و از همان جنس رمان, و کمتر هم وقتمان را
همه چیز به شکل ناگهانی و بی هیچ مقدمه ای اتفاق افتاد . من حتی نگاهش ن کرده, بودم . نه موها نه چشمها و نه گوشی قرمز رنگ تلفن در یک اتاقک شیشه ای . شاید یک بو را حس کردم که شبیه بوی زمینهای داغ ، در فصل ه
سرعت کم شد و بعد تعادل دوچرخه به هم می خورد . از پشت سرش نمی شد جلو را ببینم . ترک کوتاه, دوچرخه ناچارم کرده بود خودم را بیندازم روی کمرش.می گفت : نگاه کن مهشید . نگاه کردم . ندیدم . حالا ایستاده بودیم
صف کوتاه, بلیط کوتاه, تر شد . می خواستم فیلمی ببینم . یا بهتر است بگویم دنبال جایی تاریک می گشتم که کمی تنقلات بخورم و بخوابم . این کارها به نظرم خودش نوعی ایجاد نظم در حواس است . حواس آدم سر جایش می
لباس چرک و پاره اش را
کفشهای کهنه و فرسوده اش را
می پوشد
از خانه ی کوچک و نیمه ویران بیرون می آید
اندوهش را در اعتصاب نیازهای جسمش رها می کند
به خیابان می رود
تا گلهای زیبا ، جذاب و خوشبو
به رانندگا
هر روز که نمی بینمت
کنار درختی می نشینم
تا تنهاییم را
مثل گناهی کودکانه و معصوم
در سایه اش
پنهان کنم
گاهی
گاهی و نه همیشه
درخت
اندوه غلیظ مرا شبی تاریک می پندارد
صدای خوابش را می شنوم
در خوابهای درخ